
یه شوهر دارم... دیروز همایش رو نمایی از دوتا کتابی بود که من طراحی جلدشون رو کردم.خودمم نمیدونستم که همایش انقدر بزرگه و هردوتا کتاب توی یک روز رونمایی میشه... همسریم نیومد! بهش پیام دادم و گفتم که ناراحت شدم از نیومدنت( آخه از سرکار اومده بود ولی بازم نیومد ). با بغض وحشتناکی همراه مامان و بابا و برادرم رفتیم تالار...بعدش زنگ زد گفت میام الان. ولی من که خیلی ناراحت بودم گفتم الان دیگه نمیخواد که بیای... ولی از همون موقع هی برمیگشتم پشت سرمو نگاه میکردم ببینم نیومده؟ وقتی صدام کردن که برم بالای سن ، هی فکرم این بود که الان همسری اون آخر ایستاده و منو میبینه.د...
ادامه مطلب