بیست و سه - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 3:41
امان از لحظه ای غفلت... شمر مسلمون خوبی بود، یه لحظه غافل شد! معاویه خیلی بندگی میکرد و خداشناس بود ، یه لحظه عافل شد... یزید... زن امام حسن... و و و ... اینا همشون نماز شب خون بودن.کلی خداپرست بودن و بنده ی مخلص... یه لحظه غافل شدند و شیطون لعین ترتیبشونو داد... خدایا حتی به اندازه ی چشم بر هم زدنی...
شانزده - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:05
یه شوهر دارم ... سرماخوردم ، میره لیمو شیرین برام بخره ، ی کیسه شلغم هم باهاش خریده
هفده - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:05
یه شوهر دارم ... از سرکار میاد دنبالم. اخماش توهم هست و کلا اعصاب مصاب نداره... میشینم تو ماشین و بابت کاری که عصرش برام کرده ازش تشکر میکنم و سکوت اختیار میکنم. همسر شروع میکنه به گیر دادن.هیچی نمیگم.تو ماشین یذره قلقلکش میدم ، بازم غر میزنه... بعد من دیگه حرصم در میاد.منم شروع میکنم غر غر کردن که ...
هجده - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:05
یه شوهر دارم ... شبای اول دهه ی محرم میگه میخوام برم امشب خونه ی دوستم.میگم برو.خوش بگذره. بعد میره و برمیگرده میگه دیدم محرمه.اونجام بچه ها ورق بازی میکنن، گفتم نرم که منم محرمی مشغول بازی بشم! پ.ن : عاشقتم همسری که رعایت میکنی
نوزده - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:05
یه شوهر دارم ... نصفه شب از سر کار اومده.تا اذان صبح تو گوشیش بوده و بازی میکنه.برای نماز پامیشم.نمازمونو که میخونیم ، همسری بازم میره توی گوشیش (امان از کلش)... منم از فرصت استفاده میکنم و براش ترجمه ی قرآن رو میخونم...
بیست - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:05
یه شوهر دارم ... شبها هرموقع حوصله داشته باشه ، هزار و یک شب میخونیم باهم. کلا از این پروسه ی باهم کتاب خوندن خییییییییییلی زیاد خوشم میاد.اصلا عجیب لحظه شماری میکنم که شوهری بگه بیار کتاب بخون برام.
بیست و یک - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:05
یه شوهر دارم ... شبای آخر تابستون بود که شام جوجه آماده میکنیم ( جای شما خالی) و میگه ببریم رو پشت بوم درست کنیم.میریم رو پشت بوم.جوجه رو تو منقل درست میکنه ، پشت بوم رو آب پاشی میکنه ، جای آتیشی منقلی درست میکنیم و شب رو با زندگی نامه ی مولانا و کلی بحثای فلسفی به سر میکنیم.و تازه میفهمیم چه جای دن...
سیزده - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 11:27
یه شوهر دارم ... ماشین لباسشوییمون خراب شده و تعمیرش برامون مقدور نبود. همسری هر بار لباس داشتیم خودش میرفت میشست و اجازه نمیداد من لباس بشورم.
چهارده - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 11:26
یه شوهر دارم ... اولای محرم دلم چای میخواست از خیمه های امام حسین. انقدر توی شهر گشت تا یه خیمه پیدا کرد و برام چای گرفت.
پانزده - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 11:26
یه شوهر دارم ... بازم خانوادش موجبات ناراحتی شدن.البته من که دیگه ضد ضربه شدم و ناراحت نمیشم.ولی همسری بیچاره کلی معذرت خواهی کرد. میگه اونی که نا مهربونی میکنه از همه بیشتر احتیاج به محبت داره.تو بدل نگیر.تویی که همیشه محبت میکنی، نشون میدی که درونت پره از مهربونی و محبت...
سه - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:45
یه شوهر دارم ... میخواستم با مامانش برم یه مراسمی و برگردم.تقریبا چند تا خیابون پایین تر... رفته ی ظرف آب کرده بیاره بریزه پشت سرم که سلامت برگردم! :)
چهار - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:45
یه شوهر دارم ... ظهر جمعه میگه امروز عصر میخوام برم بیرون با دوستام تاااااااااااااا شب.هر فکری داری بکن! میگم برو عزیزدلم.خوش بگذره بهت.فقط یکم زودتر بیا که بریم خونه مامانجونت سر بزنیم. میگه بعد تو چیکار میکنی؟ میکم یه عالمه برنامه ریزی کردم برای خودم.کلی کار دارم.بهشون رسیدگی میکنم. ... ساعت 4 : -...
پنج - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:45
یه شوهر دارم ... همون جمعه ای که تو پست قبل گفتم، شب با داداشش رفتن بیرون.(فردا میخواد داداشش بره سربازی ، رفت که ببینتش) منم خدایی دیگه نه غر میکنم و نه ناراحت میشم.کاملا از بیرون رفتناش استقبال میکنم. آخر شب پیام داده و کلی عذر خواهی کرده که تنهام.
شش - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:44
یه شوهر دارم ... شب ساعت 12 اومده خونه.از اونجایی که ماشین لباسشویی خرابه و کسی وقت نکرده بره تعمیرکار بیاره، سری قبل من لباسا رو شستم با دست.و این سری همسر جان تقبل کردن.و اون موقع شب لباسا رو شستن و انداختن خشک بشه. منم وقتی اومد کنارم رو تخت ، از عطر دل انگیز تاید بیدار شدم!!!! :))))
هفت - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:44
یه شوهر دارم... دیروز همایش رو نمایی از دوتا کتابی بود که من طراحی جلدشون رو کردم.خودمم نمیدونستم که همایش انقدر بزرگه و هردوتا کتاب توی یک روز رونمایی میشه... همسریم نیومد! بهش پیام دادم و گفتم که ناراحت شدم از نیومدنت( آخه از سرکار اومده بود ولی بازم نیومد ). با بغض وحشتناکی همراه مامان و بابا و ب...
هشت - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:44
یه شوهر دارم ... میگم همسرررررر میگه جونننننننمممممممممممممممممممممممم؟ و من عاشقترش میشم...
نه - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:44
یه شوهر دارم ... دلم بستنی سنتی خامه دار میخواست.پیش خودم گفتم اون که گرونه ، به شوهری گفتم بستنی قیفی میخوام ، ولی میره بجاش معجون برام میخره...
یازده - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:44
یه شوهر دارم ... میگه پاشو یه قهوه بذار. میگم این قهوه ها خوب نبودن بد مزه میشنااااا... میگه خودم الان پا میشم درست میکنم. میگم مگه تو چجوری خوشمزش میکنی؟ میگه احساسمو بهش منتقل میکنم ، خوشمزه میشه! الانم که در حضور شما هستم ، ایشون دارن احساسشونو به قهوه ها منتقل میکنن. تا اینجایی که من دارم میبینم...
دوازده - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:43
یه شوهر دارم ... دیشب میگه امروز سه بار نزدیک بود تصادف کنم از بس تو فکر ناراحتی تو بودم...

برچسب‌های مرتبط

بیست و سه سال علی دشتی | بیست وسه سال pdf | بیست و سه سال علی دشتی دانلود | بیست و سه نفر | بيست و سه سال | بیست و سه هفتگی بارداری | بيست وسه سال علي دشتي | بیست و سه هفتگی جنین | بیست و سه | بیست وسه سال دشتی